
البته یه خطر از بیخ گوش من و درسا گذشت امروز صبح گذاشته بودمش رو تخت خودمون فقط برای چند ثانیه از اتاق خارج شدم وقتی برگشتم درسا قل خورده بود و رفته بود لبه تخت با دستش محکم روتختی رو یعنی اون قسمتی که آویزونه رو محکم گرفته بود از ترس نزدیک بود سکته کنم اگه فقط چند لحظه دیرتر میومدم معلوم نبود چه اتفاقی میخواست بیافته خدا جونم از ت ممنونم خیلی مراقب جوجه من باش
اگه یه وقتایی من ناشکری یا ناسپاسی میکنم تو نشنیده بگیر
حالا که یاد گرفتم عکس بذارم دفعه بعد عکسای جدیدتر و بهتری میذارم
راستی امروز درسا یذره سینه خیز رفت بعدش هرکاریش کردم که ادامه بده دیگه نرفت ![]()
اولین عکس برای یک روزگی درسا هست تو بیمارستان
عکس دوم یه ذره جدیده
عکس آخر هم برای سه ماهگی درساهستش
با سلام![]()
![]()
![]()
بالاخره من اومدم با کلی تاخیر و عذرخواهی هم از دوستان خوبم هم از درسای نازم که تو این پنج ماه هیچی براش ننوشتم
.تقریبا یک هفته دیگه درسا پنج ماهش تموم میشه و وارد ششمین ماه زندگیش میشه
. نمیدونم چرا یجورایی از نوشتن بدم اومده بود تقریبا به همه سرمیزدم ولی برای کسی کامنت هم نمیذاشتم ولی بالاخره تصمیم گرفتم که لحظه لحظه بزرگ شدن عسلکم رو ثبت کنم.درسا الان دیگه حسابی برای خودش خانومی شده واکسن های دوماهگی و چهارماهگیش رو زده الان کاملا غلت میزنه حتی دوروزیه که از این ورهال تا اون سرش
رو با غلت زدن طی میکنه دیگه باید از زیر مبل و میز بیارمش بیرون خیلی پیشرفت خوبی داشته چند روزیه که میذارمش تو روروئک خیلی به راه رفتن علاقه نشون میده الان هرجا که دلش میخواد با روروئکش میره و فضولی میکنه وقتی هم که خسته میشه حسابی جیغ و داد راه میندازه که منو بیارین بیرون .راستی خیلی وقته که میگه ما
....ما نمیدونین چه کیفی میکنم چه لذتی داره هزار بار قربون صدقه اش میرم بیشتر صبحها که از خواب بیدار میشه این کلمه رو همش تکرار میکنه صبحها ساعت 8 تقریبا بیدار میشه بعدش ساعت 10 یه چرت نیم ساعته میزنه ظهرها هم یه یکی دو ساعتی میخوابه تو این فواصل میتونم به کارهام رسیدگی کنم دیگه حسابی سرم با درسا گرمه واقعا دارم از لحظه لحظه زندگیم لذت میبرم و روزی هزار بار خدا را شکر میکنم .درسا خیلی لثه هاش میخاره هرچی که دم دستش باشه با حرص میبره تو دهنش همش دست منو میگیره به زور میخواد بکنه تو دهنش قبلا خیلی بغلی شده بود
الان که دیگه خودش میتونه با بعضی وسایل بازی کنه زیاد منو اذیت نمیکنه میتونه خودشه سرگرم کنه یکی دو بار خنده هاش با صدا بود عاشق خنده هاشم عاشق نگاهشم نمیدونین چقدر نگاهش مهربونه عاشقونه دوستش دارم روز به روز بیشتر عاشقش میشم .خیلی به آهنگهای شاد و برنامه های کودک علاقه نشون میده رنگین کمان و برنامه خاله شادونه رو با دقت نگاه میکنه وقتی یه آهنگ شادی پخش میشه تند تند
پاهاشو تکون میده.راستی از روز عید فطر تا حال بدون هماهنگی با دکترش بهش غذا میدم آخه خیلی به خوردن علاقه نشون میداد الان چند روزه که بهش فرنی میدم ولی بیشتر
دلش میخواد چیزایی که من و باباش میخوریم و بخوره وقتی آب و بستنی میبینه یه دست و پایی میزنه که آدم دلش کباب میشه .خیلی پراکنده و درهم و برهم نوشتم باید ببخشید میخواستم تقریبا همه چی رو بنویسم ولی از این به بعد سعی میکنم که حداقل هفته ای یک بار آپ کنم عکس
هم میخوام بذارم ولی یکمی بلد نیستم یاد گرفتم حتما میذارمدرسا اولا که دنیا اومده بود یه عالمه مو داشت مشکی مشکی بعدش موهاش ریختن و کچل شد حالا دوباره موهاش جوونه زده و داره درمیاد خیلی به آب و حموم
علاقه داره وقتی میبرمش حموم خیلی کیف میکنه از درسا بیشتر من خوشم میاد دلم میخواد هرروز ببرمش حموم.فعلا خداحافظ زودی برمیگردم ![]()
![]()
سلام به همه دوستای گلم
خیلی خیلی دلم برای همتون تنگ شده ولی واقعا اصلا فرصت نمیکنم که بیام بهتون سر بزنم یا اینکه بخوام یه پست بذارم
.اصلا فکرشو نمیکردم که بچه داری اینقدر وقت آدم را بگیره خیلی سخته ولی در عین حال فوق العاده شیرینه
. پانزده روز اول که مامان خونه ما بود بعدش هم یک هفته من رفتم اونجا اولین شبی که قرار بود با درسا تنها باشم خیلی خیلی سخت بود خیلی میترسیدم ولی خب بالاخره راه افتادم. درسا بچه واقعا خوبیه و اذیتهاش کمه ولی تنها مشکل من اینه که درسا خانوم روزا میخوابه و شبا بیداره منم که دیوونه خواب هستم روزا پا به پای درسا میخوابم فقط تنها وقتی که میذارم اینه که یه غذایی درست کنم و دوشی بگیرم و به سرووضع خونه و خودم رسیدگی کنم دیگه اصلا وقت ندارم که بیام تو نت. یه مهمونی کوچیک هم برای درسا گرفتیم و براش یه کیک خوشگل سفارش دادیم و کلا خوش گذشت.خیلی این روزا زود گذشتن اصلا باورم نمیشه که درسای من الان یک ماهشه تو این یک ماه تنها ناراحتی که برای من و درسا پیش اومد این بود که دقیقا تو شب
یک ماهگی یکدفعه ساعت 12 شب درسا شروع کرد به گریه و جیغ زدن هرکاریش کردم آروم نمیشد یک ساعتی بود که داشت گریه میکرد به مامان زنگ زدم اون بیچاره هم مریض بود یه سری دستورات داد انجام دادم ولی آروم نمیشد اصلا شیر هم نمیخورد ساعت یک و نیم شب دیگه دیدم خیلی بی حال شده با همسری بردیمش بیمارستان کودکان دکتر بعد از معاینه گفت که نفخ شدید کرده براش دارو نوشت دخترم آروم شد تو این دوساعتی که دخترم گریه میکرد من هم باهاش گریه میکردم دیگه داشتم دیوونه میشدم اصلا نمیتونستم تحمل کنم من غذا قورمه سبزی خورده بودم که دکتر گفت علتش همینه اصلا نباید غذاهایی که باد دارند را استفاده کنم ولی خدا را شکر اون شب به خیر گذشت و دخترم دیگه خوبه خوبه.درسا کوچولو کاملا من رو میشناسه وقتی صداش میکنم خوب گوش میده با چشمهاش دنبالم میکنه به من لبخند میزنه کلی با هم حال میکنیم یه ذره هم باباش رو
میشناسه.دیگه اینکه نمیدونم چی بگم باید ببخشید که خیلی پراکنده و شلوغ پلوغ نوشتم شاید دیگه نتونم ادامه بدم شاید گهگداری اومدم و یه خبری از خودم و درسا دادم و
از شماها هم خبری گرفتم.فعلا
با روش سزارین در بیمارستان میلاد توسط دکتر دادخواه قدم به این دنیا گذاشت و دنیای مامان و بابا را
قشنگتر و روشنتر کرد.
درسا جونم حالش خوبه و من هم تقریبا خوبم متاسفانه به علت اینکه بچه مکونیوم غلیظی دفع کرده بود مجبور به سزارین شدم و حالا دچار عوارض بعد از سزارین شدم اولین نتیجه اینکه چند روز اول اصلا و
ابدا شیر نداشتم و خودم و درسا خیلی اذیت شدیم و موقعی که شیرم بهتر شد دچار عفونت و درد
شدیدی در ناحیه بخیه هام شدم که تشخیص دادن که حساسیت به نخ بخیه هستش فعلا دارو و آمپول
استفاده می کنم که خیلی تو شیرم تاثیر گذاشته و مجددا کم شده ایشااله سر فرصت میام و از زایمانم
تعریف میکنم
از همه دوستانی که تبریک گفتن خیلی خیلی ممنونم مخصوصا از توت فرنگی عزیز که خیلی به من
لطف داشت.
سلام به همگی![]()
![]()
هنوز از اومدن دخملم خبری نیست مثل اینکه فعلا قصد نداره قدم های کوچولوشو تو این دنیا بذاره فکر کنم قصد داره کامل کامل روزهاشو بگذرونه بعدش بیاد
.تو هفته پیش با خواهرم رفتم اپیلاسیون و یواش یواش دارم آماده میشم قصد دارم فردا که وقت دکتر دارم قبلش آرایشگاه هم برم که دیگه آماده آماده باشم که اگه یهو
تصمیم گرفت ناگهانی بیاد دیگه کاری نداشته باشم کماکان منتظر ورودش هستیم.همسری هم حسابی با تزئینات خوشگلی تو خونه منتظر ورود درسا کوچولو هستش حسابی هم ذوق و شوق داره هرروز ازم میپرسه پس این دخمل کوچولو نمیخواد
بیاد.فکر کنم یه مدتی نتونم آپ کنم و به دوستان سربزنم ولی سعی میکنم بعد از اینکه درسا بدنیا اومد تو اولین فرصت بیام و خبر بدم
. خیلی خیلی برام دعا کنیددخترم
, عزیزم , همه زندگی من , دلم میخواد قبل از اومدنت به این دنیای بزرگ باهات حرف بزنم بگم که چقدر دوست دارم و خواهم داشت میخوام بهت بگم که دیوونه وار دوست دارم و بی صبرانه این نه ماه رو انتظار کشیدم برای دیدنت, بوییدن, بوسیدن و در آغوش گرفتنت.حالا که دارم این لحظه های آخر رو میگذرونم با این که خیلی خوشحالم و دلم میخواد که زود زود ببینمت ولی ته دلم غمگینم
. احساس میکنم داری از من جدا میشی تویی که نه ماه تمام در بدن من رشد کردی بزرگ شدی و من با تو زندگی کردم و از لحظه لحظه های با تو بودن لذت بردم نمیدونی وقتی برای اولین بار صدای قلب کوچولوت رو شنیدم چه حسی داشتم, نمیدونی وقتی برای اولین بار تو رو تو صفحه مونیتور سونوگرافی دیدم چه حالی شدم انگار تو آسمونها بودم باورم نمیشد که یه موجود کوچولو داره تو بدن من بوسیله من پرورش پیدا میکنه رشد میکنه و بزرگ میشه.باورت میشه وقتی برای اولین بار ضربه های خیلی کوچیکتو احساس کردم چقدر شیرین و لذت بخش بود تا همین امروز هم با تمام حرکات و ضربه زدن هات
دارم زندگی میکنم و لذت میبرم هردفعه که تکونهات رو احساس میکنم انگار که بار اولمه همیشه برام تازگی داره و با ذوق و اشتیاق به شکمم نگاه میکنم و با تمام وجود و احساسم از اون لحظه ها لذت میبرم.حالا دلم نمیخواد که از من جدا شی فکر میکنم که دلم خیلی برای این روزها تنگ میشه نمیدونم شاید لذت در آغوش گرفتنت خیلی بیشتر از اینها باشه ولی من دوست
دارم هردو رو باهم داشته باشم. بهرحال همه اینا یه روزی تموم میشه و تو پا به این دنیای بزرگ میذاری باید از حالا بدونی که این دنیا با دنیای شما که الان توش هستین خیلی فرق داره دنیای آدم بزرگا زشتی و زیبایی زیاد داره که احتمالا زشتی هاش بیشتره ولی نگران نباش من همیشه و همه جا مراقب تو هستم و حمایتت میکنم.دخترگلم
, دلم میخواد که بدونی مامان خیلی خیلی دوست داره و همه تلاشم رو برای سعادت و خوشبختی و راحتی تو میکنم. دوست ندارم یه روزی برسه که منو از بدنیا آوردنت ملامت کنی و ازم بپرسی که چرا تو رو بدنیا آوردم تو باید خوشبخت و سعادتمند زندگی کنی و از این زندگی و دنیا لذت ببری و هیچوقت احساس بدی نداشته باشی البته امیدوارم.بی صبرانه منتظر گذشتن این چند روز هستم و خیلی خیلی مشتاقم که بزودی ببینمت و بغلت کنم فقط از خدای مهربون میخوام که سالم و سلامت باشی و به سلامتی
قدم های کوچولوتو به این دنیای بزرگ بذاری و من هیچوقت شاهد ناراحتی تو نباشم.خدایا
, خدای بزرگ و مهربون, برای سلامتی دختر کوچولوم دعا میکنم ازت میخوام که سالم باشه تنها آرزوم در این لحظات اینه که بچم سالم و سلامت باشه.خدایا کمکم کن من فقط چشم امیدم بتوست تویی که بزرگی
, بخشنده ای, مهربونی ودوست داشتنی.سلام به همه دوستای گل و نازنین![]()
![]()
امیدوارم که تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه و سال بسیار خوبی در انتظار همگی باشه
.این تعطیلات که برای ما فقط به خوردن و خوابیدن گذشت مسافرت هم که نتونستیم بریم تقریبا همش خونه بودیم دیگه شمارش معکوس برای زایمانم تقریبا شروع
شده هرچی این روزا بیشتر میگذره دلشوره من هم بیشتر میشه. درسا هم حسابی دیگه جاش تنگ شده و حرکاتش خیلی بامزه و خنده دار شده توی آخرین سونوگرافی گفتن که بچه با سر هستش و شرایطم برای زایمان طبیعی مناسبه .امروزم با خواهرم رفتیم سینما فیلم اخراجی ها
2 را دیدیم بعدشم از اونجا ناهار رفتم خونشون بعدازظهر هم رفتم آرایشگاه و بعد از آرایشگاه هم یه مقداری خرید کردم بیشترش هم لباس* زیر بود عصری هم وقت دکتر داشتم برای چک هفتگی که خدارا شکر همه چی نرمال و طبیعی بود فقط از همگی دوستان میخوام که خیلی خیلی برام دعا کنین که بتونم زایمان خوب و راحتی داشته باشم بتونم تحمل کنم و طبیعی زایمان کنم نمیدونم چرا این روزا اینقدر استرسم زیاد شده و دیگه اصلا شبا نمیتونم راحت بخوابم خیلی اذیت میشم تاریخ زایمان طبیعی هم برای سوم اردیبهشت هست تقریبا دو هفته دیگه مونده فکر کنم این دوهفته هم بسرعت بگذره و تموم بشه من که خدارا شکر بارداری راحتی داشتم اصلا هم مشکل حاد و خاصی نداشتم بنظر خودم هم خیلی زود گذشت فقط از همتون میخوام که برام دعا کنین منم قول میدم که موقع زایمانم به یاد همتون باشم و برای همگی دعا کنم.فعلا تا بعد![]()
![]()
سلام به همگی ![]()
![]()
این آخرین پست من در سال هشتاد و هفته
. خدا را شکر سال خوب و پربرکتی بود مهمترین مسئله سلامتی خودم و خانواده ام بود و همچنین وجود یه موجود نازنین که هنوز وجودشو تو دنیای خارجی حس نکردم ولی امیدوارم که با شروع سال 88 که همزمان با متولد شدن دختر نازنینم هست سال بسیار خوب و پربرکتی برای من و خانواده ام و همچنین همه دوستای مهربونم باشه .دیگه تقریبا صد در صد آماده هستم برای بدنیا اومدن دخترم روز تولد حضرت محمد مامان و خواهرم اینا اومدن و وسایل درسا رو چیدن خیلی همه چی خوشگل و
ناز شده بود تازه هنوز نیومده چند تا کادو هم از خاله و زن دایی هاش گرفته منم وقتی برای خرید شب عید رفته بودم بیرون برای دختر کوچولوم هم لباس عید خریدم یه پیرهن کوچولو و ناناز.تو این هفته سونوگرافی هم رفتم خدارا شکر همه چی خوب و مرتب بود و دخترم هم بسیار همکاری کرده بود و سرش پایین بود فقط از خدای خیلی مهربون میخوام
که کمکم کنه بتونم زایمان طبیعی داشته باشم.از همه دوستای نازنینم میخوام که موقع تحویل سال نو برای من و دخترم هم دعا کنن منم قول میدم که برای همتون دعا کنم اونایی که نی نی هاشون دنیا اومدن یا
اونایی که نی نی هاشون تو راهن برای همشون دعا میکنم از خدا میخوام که به اون دسته از دوستام که هنوز منتظر نی نی هستن سال 88 را با بدنیا اومدن نی نی هاشون بهترین سال عمرشون قرار بده.پیشاپیش سال نو را به همه عزیزان تبریک میگم انشااله که سالی پر از خیر و برکت و سلامتی و سعادت داشته باشید
.سلام به همه دوستای گلم ![]()
![]()
دلم خیلی خیلی برای همتون تنگ شده بود ولی همه چیز دست به دست هم داده بود که من نتونم یه خبری از شماها داشته باشم یه چند روزی درگیر کارهای خونه
تکونی بودم که خواهر گلم زحمت همشو کشید بلافاصله بعد از اون عموم فوت کرد و ما مجبور شدیم به شهرستان بریم که حدودا 10 روزی اونجا بودیم مرگ این مرد نازنین و مهربون خیلی تو روحیه من تاثیر بد گذاشت بعد از اینکه از اونجا برگشتیم من سرماخوردگی شدیدی گرفتم که کلا تا دیشب خونه مامانم تقریبا بستری بودم الان خیلی بهترم و خواستم که یه خبری از خودم داده باشم.راستی تموم وسایل درسا کوچولو هم خریداری شد امروز صبح هم کمد شو آوردن خیلی خوشگل و ناز شده بود ایشااله تو این هفته یه روزی مامان اینا میان که
وسایلشو بچینیم خیلی تو این چند وقت دلم برای همتون تنگ شده بود ولی اصلا دسترسی به کامپیوتر نداشتم آدم یه چند وقتی که نمی نویسه دیگه حس نوشتن نداره من که این طوریم چند بار به سرم زده بود که وبلاگم رو حذف کنم و دیگه ننویسم ولی بازم پشیمون شدم حالا از فرصت استفاده کنم و یه سری به دوستای مهربون وگلم بزنم . فعلا