تبليغاتX
Lilypie Expecting a baby Ticker فرشته کوچولوی من
خاطرات نی نی خوشگل من

سلام به همه دوستای گلم

خیلی خیلی دلم برای همتون تنگ شده ولی واقعا اصلا فرصت نمیکنم که بیام بهتون سر بزنم یا اینکه بخوام یه پست بذارم .

اصلا فکرشو نمیکردم که بچه داری اینقدر وقت آدم را بگیره خیلی سخته ولی در عین حال فوق العاده شیرینه. پانزده روز اول که مامان خونه ما بود بعدش هم یک هفته من رفتم اونجا اولین شبی که قرار بود با درسا تنها باشم خیلی خیلی سخت بود خیلی میترسیدم ولی خب بالاخره راه افتادم. درسا بچه واقعا خوبیه و اذیتهاش کمه ولی تنها مشکل من اینه که درسا خانوم روزا میخوابه و شبا بیداره منم که دیوونه خواب هستم روزا پا به پای درسا میخوابم فقط تنها وقتی که میذارم اینه که یه غذایی درست کنم و دوشی بگیرم و به سرووضع خونه و خودم رسیدگی کنم دیگه اصلا وقت ندارم که بیام تو نت. یه مهمونی کوچیک هم برای درسا گرفتیم و براش یه کیک خوشگل سفارش دادیم و کلا خوش گذشت.

خیلی این روزا زود گذشتن اصلا باورم نمیشه که درسای من الان یک ماهشه تو این یک ماه تنها ناراحتی که برای من و درسا پیش اومد این بود که دقیقا تو شب یک ماهگی یکدفعه ساعت 12 شب درسا شروع کرد به گریه و جیغ زدن هرکاریش کردم آروم نمیشد یک ساعتی بود که داشت گریه میکرد به مامان زنگ زدم اون بیچاره هم مریض بود یه سری دستورات داد انجام دادم ولی آروم نمیشد اصلا شیر هم نمیخورد ساعت یک و نیم شب دیگه دیدم خیلی بی حال شده با همسری بردیمش بیمارستان کودکان دکتر بعد از معاینه گفت که نفخ شدید کرده براش دارو نوشت دخترم آروم شد تو این دوساعتی که دخترم گریه میکرد من هم باهاش گریه میکردم دیگه داشتم دیوونه میشدم اصلا نمیتونستم تحمل کنم من غذا قورمه سبزی خورده بودم که دکتر گفت علتش همینه اصلا نباید غذاهایی که باد دارند را استفاده کنم ولی خدا را شکر اون شب به خیر گذشت و دخترم دیگه خوبه خوبه.

درسا کوچولو کاملا من رو میشناسه وقتی صداش میکنم خوب گوش میده با چشمهاش دنبالم میکنه به من لبخند میزنه کلی با هم حال میکنیم یه ذره هم باباش رو میشناسه.

دیگه اینکه نمیدونم چی بگم باید ببخشید که خیلی پراکنده و شلوغ پلوغ نوشتم شاید دیگه نتونم ادامه بدم شاید گهگداری اومدم و یه خبری از خودم و درسا دادم و از شماها هم خبری گرفتم.

فعلا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 15:51 توسط :: پرستو ::

درسا کوچولوی مامان و باباش روز دوشنبه هفتم اردیبهشت ساعت یک بعدازظهر با وزن ۳۸۵۰و قد ۵۶

با روش سزارین در بیمارستان میلاد توسط دکتر دادخواه قدم به این دنیا گذاشت و دنیای مامان و بابا را

قشنگتر و روشنتر کرد.

درسا جونم حالش خوبه و من هم تقریبا خوبم متاسفانه به علت اینکه بچه مکونیوم غلیظی دفع کرده بود مجبور به سزارین شدم و حالا دچار عوارض بعد از سزارین شدم اولین نتیجه اینکه چند روز اول اصلا و

ابدا شیر نداشتم و خودم و درسا خیلی اذیت شدیم و موقعی که شیرم بهتر شد دچار عفونت و درد

شدیدی در ناحیه بخیه هام شدم که تشخیص دادن که حساسیت به نخ بخیه هستش فعلا دارو و آمپول

استفاده می کنم که خیلی تو شیرم تاثیر گذاشته و مجددا کم شده ایشااله سر فرصت میام و از زایمانم

تعریف میکنم

از همه دوستانی که تبریک گفتن خیلی خیلی ممنونم مخصوصا از توت فرنگی عزیز که خیلی به من

لطف داشت.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:55 توسط :: پرستو ::

سلام به همگی

هنوز از اومدن دخملم خبری نیست مثل اینکه فعلا قصد نداره قدم های کوچولوشو تو این دنیا بذاره فکر کنم قصد داره کامل کامل روزهاشو بگذرونه بعدش بیاد.

تو هفته پیش با خواهرم رفتم اپیلاسیون و یواش یواش دارم آماده میشم قصد دارم فردا که وقت دکتر دارم قبلش آرایشگاه هم برم که دیگه آماده آماده باشم که اگه یهو تصمیم گرفت ناگهانی بیاد دیگه کاری نداشته باشم کماکان منتظر ورودش هستیم.

همسری هم حسابی با تزئینات خوشگلی تو خونه منتظر ورود درسا کوچولو هستش حسابی هم ذوق و شوق داره هرروز ازم میپرسه پس این دخمل کوچولو نمیخواد بیاد.

فکر کنم یه مدتی نتونم آپ کنم و به دوستان سربزنم ولی سعی میکنم بعد از اینکه درسا بدنیا اومد تو اولین فرصت بیام و خبر بدم. خیلی خیلی برام دعا کنید  خیلی دوستتون دارم




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:5 توسط :: پرستو ::

دخترم , عزیزم , همه زندگی من , دلم میخواد قبل از اومدنت به این دنیای بزرگ باهات حرف بزنم بگم که چقدر دوست دارم و خواهم داشت میخوام بهت بگم که دیوونه وار دوست دارم و بی صبرانه این نه ماه رو انتظار کشیدم برای دیدنت, بوییدن, بوسیدن و در آغوش گرفتنت.

حالا که دارم این لحظه های آخر رو میگذرونم با این که خیلی خوشحالم و دلم میخواد که زود زود ببینمت ولی ته دلم غمگینم. احساس میکنم داری از من جدا میشی تویی که نه ماه تمام در بدن من رشد کردی بزرگ شدی و من با تو زندگی کردم و از لحظه لحظه های با تو بودن لذت بردم نمیدونی وقتی برای اولین بار صدای قلب کوچولوت رو شنیدم چه حسی داشتم, نمیدونی وقتی برای اولین بار تو رو تو صفحه مونیتور سونوگرافی دیدم چه حالی شدم انگار تو آسمونها بودم باورم نمیشد که یه موجود کوچولو داره تو بدن من بوسیله من پرورش پیدا میکنه رشد میکنه و بزرگ میشه.

باورت میشه وقتی برای اولین بار ضربه های خیلی کوچیکتو احساس کردم چقدر شیرین و لذت بخش بود تا همین امروز هم با تمام حرکات و ضربه زدن هات دارم زندگی میکنم و لذت میبرم هردفعه که تکونهات رو احساس میکنم انگار که بار اولمه همیشه برام تازگی داره و با ذوق و اشتیاق به شکمم نگاه میکنم و با تمام وجود و احساسم از اون لحظه ها لذت میبرم.

حالا دلم نمیخواد که از من جدا شی فکر میکنم که دلم خیلی برای این روزها تنگ میشه نمیدونم شاید لذت در آغوش گرفتنت خیلی بیشتر از اینها باشه ولی من دوست دارم هردو رو باهم داشته باشم. بهرحال همه اینا یه روزی تموم میشه و تو پا به این دنیای بزرگ میذاری باید از حالا بدونی که این دنیا با دنیای شما که الان توش هستین خیلی فرق داره دنیای آدم بزرگا زشتی و زیبایی زیاد داره که احتمالا زشتی هاش بیشتره ولی نگران نباش من همیشه و همه جا مراقب تو هستم و حمایتت میکنم.

دخترگلم , دلم میخواد که بدونی مامان خیلی خیلی دوست داره و همه تلاشم رو برای سعادت و خوشبختی و راحتی تو میکنم. دوست ندارم یه روزی برسه که منو از بدنیا آوردنت ملامت کنی و ازم بپرسی که چرا تو رو بدنیا آوردم تو باید خوشبخت و سعادتمند زندگی کنی و از این زندگی و دنیا لذت ببری و هیچوقت احساس بدی نداشته باشی البته امیدوارم.

بی صبرانه منتظر گذشتن این چند روز هستم و خیلی خیلی مشتاقم که بزودی ببینمت و بغلت کنم فقط از خدای مهربون میخوام که سالم و سلامت باشی و به سلامتی قدم های کوچولوتو به این دنیای بزرگ بذاری و من هیچوقت شاهد ناراحتی تو نباشم.

خدایا, خدای بزرگ و مهربون, برای سلامتی دختر کوچولوم دعا میکنم ازت میخوام که سالم باشه تنها آرزوم در این لحظات اینه که بچم سالم و سلامت باشه.

خدایا کمکم کن من فقط چشم امیدم بتوست تویی که بزرگی, بخشنده ای, مهربونی ودوست داشتنی.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 13:21 توسط :: پرستو ::

سلام به همه دوستای گل و نازنین

امیدوارم که تعطیلات به همگی خوش گذشته باشه و سال بسیار خوبی در انتظار همگی باشه.

این تعطیلات که برای ما فقط به خوردن و خوابیدن گذشت مسافرت هم که نتونستیم بریم تقریبا همش خونه بودیم دیگه شمارش معکوس برای زایمانم تقریبا شروع شده هرچی این روزا بیشتر میگذره دلشوره من هم بیشتر میشه. درسا هم حسابی دیگه جاش تنگ شده و حرکاتش خیلی بامزه و خنده دار شده توی آخرین سونوگرافی گفتن که بچه با سر هستش و شرایطم برای زایمان طبیعی مناسبه .

امروزم با خواهرم رفتیم سینما فیلم اخراجی ها 2 را دیدیم بعدشم از اونجا ناهار رفتم خونشون بعدازظهر هم رفتم آرایشگاه و بعد از آرایشگاه هم یه مقداری خرید کردم بیشترش هم لباس* زیر بود عصری هم وقت دکتر داشتم برای چک هفتگی که خدارا شکر همه چی نرمال و طبیعی بود فقط از همگی دوستان میخوام که خیلی خیلی برام دعا کنین که بتونم زایمان خوب و راحتی داشته باشم بتونم تحمل کنم و طبیعی زایمان کنم نمیدونم چرا این روزا اینقدر استرسم زیاد شده و دیگه اصلا شبا نمیتونم راحت بخوابم خیلی اذیت میشم تاریخ زایمان طبیعی هم برای سوم اردیبهشت هست تقریبا دو هفته دیگه مونده فکر کنم این دوهفته هم بسرعت بگذره و تموم بشه من که خدارا شکر بارداری راحتی داشتم اصلا هم مشکل حاد و خاصی نداشتم بنظر خودم هم خیلی زود گذشت فقط از همتون میخوام که برام دعا کنین منم قول میدم که موقع زایمانم به یاد همتون باشم و برای همگی دعا کنم.

فعلا تا بعد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 20:50 توسط :: پرستو ::

سلام به همگی

این آخرین پست من در سال هشتاد و هفته. خدا را شکر سال خوب و پربرکتی بود مهمترین مسئله سلامتی خودم و خانواده ام بود و همچنین وجود یه موجود نازنین که هنوز وجودشو تو دنیای خارجی حس نکردم ولی امیدوارم که با شروع سال 88 که همزمان با متولد شدن دختر نازنینم هست سال بسیار خوب و پربرکتی برای من و خانواده ام و همچنین همه دوستای مهربونم باشه .

دیگه تقریبا صد در صد آماده هستم برای بدنیا اومدن دخترم روز تولد حضرت محمد مامان و خواهرم اینا اومدن و وسایل درسا رو چیدن خیلی همه چی خوشگل و ناز شده بود تازه هنوز نیومده چند تا کادو هم از خاله و زن دایی هاش گرفته منم وقتی برای خرید شب عید رفته بودم بیرون برای دختر کوچولوم هم لباس عید خریدم یه پیرهن کوچولو و ناناز.

تو این هفته سونوگرافی هم رفتم خدارا شکر همه چی خوب و مرتب بود و دخترم هم بسیار همکاری کرده بود و سرش پایین بود فقط از خدای خیلی مهربون میخوام که کمکم کنه بتونم زایمان طبیعی داشته باشم.

از همه دوستای نازنینم میخوام که موقع تحویل سال نو برای من و دخترم هم دعا کنن منم قول میدم که برای همتون دعا کنم اونایی که نی نی هاشون دنیا اومدن یا اونایی که نی نی هاشون تو راهن برای همشون دعا میکنم از خدا میخوام که به اون دسته از دوستام که هنوز منتظر نی نی هستن سال 88 را با بدنیا اومدن نی نی هاشون بهترین سال عمرشون قرار بده.

پیشاپیش سال نو را به همه عزیزان تبریک میگم انشااله که سالی پر از خیر و برکت و سلامتی و سعادت داشته باشید.




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 18:1 توسط :: پرستو ::

سلام به همه دوستای گلم

دلم خیلی خیلی برای همتون تنگ شده بود ولی همه چیز دست به دست هم داده بود که من نتونم یه خبری از شماها داشته باشم یه چند روزی درگیر کارهای خونه تکونی بودم که خواهر گلم زحمت همشو کشید بلافاصله بعد از اون عموم فوت کرد و ما مجبور شدیم به شهرستان بریم که حدودا 10 روزی اونجا بودیم مرگ این مرد نازنین و مهربون خیلی تو روحیه من تاثیر بد گذاشت بعد از اینکه از اونجا برگشتیم من سرماخوردگی شدیدی گرفتم که کلا تا دیشب خونه مامانم تقریبا بستری بودم الان خیلی بهترم و خواستم که یه خبری از خودم داده باشم.

راستی تموم وسایل درسا کوچولو هم خریداری شد امروز صبح هم کمد شو آوردن خیلی خوشگل و ناز شده بود ایشااله تو این هفته یه روزی مامان اینا میان که وسایلشو بچینیم خیلی تو این چند وقت دلم برای همتون تنگ شده بود ولی اصلا دسترسی به کامپیوتر نداشتم آدم یه چند وقتی که نمی نویسه دیگه حس نوشتن نداره من که این طوریم چند بار به سرم زده بود که وبلاگم رو حذف کنم و دیگه ننویسم ولی بازم پشیمون شدم حالا از فرصت استفاده کنم و یه سری به دوستای مهربون وگلم بزنم . فعلا




لينك ثابت نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 18:25 توسط :: پرستو ::

سلام به همگی

خیلی وقته که ننوشتم یعنی اصلا حوصله نوشتن نداشتم ولی وبلاگهای شماها رو می خوندم سه چهار روزی بود که خونه مامانم بودم تازه دیشب اومدم خونه خودم اینجا خیلی حوصلم سرمیره وقتی میرم خونه مامان اصلا دلم نمیخواد که برگردم خونه خودمون تازگیها اونجا رو خیلی خیلی بیشتر از قبل دوست دارم دلم میخواد همش اونجا باشم تصمیم گرفتم این هفته چند روزی نرم اونجا بلکه از سرم بیافته حالا ببینم تا چند روز میتونم دووم بیارم البته امروز خواهرم رفته اونجا از صبح هی زنگ زده که تو هم بیا بالاخره تونستم خودم و اونو قانع کنم که نرم.

راستی تو هفته پیش یه روز با مامان و خواهرم رفتیم خونه دوستم که تازه نی نی اورده واای که چقدر دخترش ناز و ملوس بود ولی بنظر من نوزادها خیلی کوچیکن واقعا آدم میترسه که بغلشون کنه من خیلی وقت بود که نوزاد ندیده بودم وقتی بغلش کردم یه حس ترسناکی داشتم واقعا سخته همش میگفتم یعنی من میخوام چجوری دخترخودمو بغل کنم و بهش رسیدگی کنم من کلا یه اخلاقی که دارم اینه که وقتی غذایی چیزی میپره تو گلوی کسی چه آدم بزرگ باشه چه بچه خیلی دست و پامو گم می کنم و میترسم یعنی میتونم بگم وحشت میکنم تو اون لحظه پامیشم واقعا از اون محیط فرار میکنم که اونجا نباشم حتی اگه اون طرف تنها باشه چون اصلا

تحملشو ندارم حالا اون روزی هی شیر میپرید تو گلوی بچه من از ترس میمردم این قضیه واقعا فکرمو مشغول کرده که چجوری میخوام با دختر خودم برخورد کنم چجوری میخوام با این مسئله کنار بیام نکنه الکی الکی خفه بشه و بمیره خیلی نگرانم و میترسم.

دوستم قضیه زایمانشو برام تعریف کرد دوست من کلا آدم محکمیه و اعتماد به نفس بالایی داره و قرار بود که طبیعی زایمان کنه من تقریبا مطمئن بودم که از پسش برمیاد شب تاسوعا که برای معاینه میره بیمارستان تقریبا چهارروز از زمان زایمانش گذشته بود و هیچ خبری هم نبوده بخاطر همین دکترش بستریش میکنه و وقتی میبینه که میخواد طبیعی زایمان کنه بهش آمپول فشار میزنه یواش یواش درداش شروع میشه حالا دوستم میگفت من تو این یک ماه آخر اصلا شبا خواب نداشتم ولی از وقتی که پامو گذاشتم بیمارستان خواب عجیبی منو گرفته بود میگفت تو حین درد کشیدنهام هم خوابم میومد خودشم خیلی تعجب کرده بود یه چند ساعتی که گذشته بود دیگه نزدیک بود که بچه دنیا بیاد من همش تو خواب میرفتم حتی چند بار پرستاره زده بود به پاش که بیدار شو الان چه وقته خوابیدنه و دعواش کرده بود وقتی به مرحله ای رسیده که سر بچه دیده شده بود دیگه نتونسته بود تحمل کنه و داد و بیداد راه انداخته بود که شوهرش بیاد رضایت بده که سزارین بشه حالا مثل اینکه دیگه خیلی کم مونده بوده به زمان دنیا اومدن بچه ولی اون دیگه همکاری نکرده هر چی بهش گفتن زور بزن اونم نزده کادر اونجا هم وقتی میبینن که دوستم با هاشون همکاری نمی کنه و حرکات بچه هم خیلی کم شده بود بالاخره سزارینش میکنن ولی بنظر من خیلی حیف بوده که ادامه نداده چون بیشترین مراحلشو گذرونده بود و میتونسته طبیعی زایمان کنه حالا هی به من میگه فکر طبیعی رو از سرت بیرون کن چون واقعا سخت و نفس گیره اصلا تو اون لحظه فقط به فکر

خودم بودم و اصلا به این فکر نمیکردم که ممکنه بچه براش مشکلی پیش بیاد ولی با همه این توصیفات هنوز هم من به زایمان طبیعی فکر میکنم و مصمم هستم که طبیعی زایمان کنم مطمئنم که میتونم از پسش بربیام و خدا هم بهم کمک میکنه اتفاقا دیشب یه فیلمی میدیدم که یه خانومی تو جنگل از این انسانهای اولیه تو شرایط خیلی سختی زایمان کرد همش به خودم میگفتم یعنی من اندازه اینم نیستم که تو اون شرایط زایمان کرده مگه میشه من نتونم من حتما میتونم. بازم هرچی که خدا خودش بخواد.

راستی به احتمال 90 درصد اسم دخترم رو میذاریم درسا همونی که من خیلی دوست دارم .

سعی میکنم از این به بعد زودتر بیام و نذارم اینقدر فاصله بیافته البته سعی میکنم.

فعلا تا بعد




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 13:46 توسط :: پرستو ::

سلام به همه دوستای گلم

این چند وقته اتفاقای خوب و بد زیادی افتاد. البته اینم بگم که حال دخملم خوبه و خیلی به هم دیگه عادت کردیم واقعا از تکونهاش و ضربه هایی که میزنه لذت میبرم هردفعه که این کارو تکرار میکنه انگار که دفعه اولم اینقدر با تعجب به شکمم نگاه میکنم و دستم میذارم روش بعدشم کلی قربون و صدقه اش میرم که ادامه بده ولی اگه همسری دستشو بذاره رو شکمم اصلا تکون نمیخوره همینکه اون دستشو برمیداره و من دستم میذارم حسابی ورجه وورجه میکنه انگار که تشخیص میده که دست مامانش کدومه.

هنوز برای دخترم اسم انتخاب نکردیم خودم تو چند تا اسم دودلم البته اسم درسا رو خیلی دوست دارم و همینطور هلنا و سارینا رو هم دوست دارم البته همسری هم میگه ملیسا یا ملینا ولی خب هنوز صد درصد تصمیم نگرفتیم ولی درسا رو بیشتر از بقیه دوست دارم.

اون دوستم که در موردش صحبت کردم که بارداره و خیلی باهم صمیمی هستیم دخترش روز تاسوعا بدنیا اومد البته هنوز نرفتم دیدن خودش و دخترش فقط تلفنی باهاش صحبت کردم حالا تو این هفته میخوام برم دیدنش ترجیح دادم یخورده دورش خلوت تر بشه بعد برم اسم دخترشو گذاشته سوگند.

البته اون تصمیم داشت که طبیعی زایمان کنه ولی مثل اینکه بعد از آمپول فشار و چند ساعت درد کشیدن دیگه طاقت نیاورده و خواسته که سزارین بشه و بالاخره سزارین شده ولی میگفت با این حال سربچه مشخص شده بود ولی دیگه نفسم در نمیومد و طاقت نداشتم دیگه همکاری نکردم و زور نمیزدم میگفت دردهاش خیلی وحشتناک بود حالا رفتم دیدنش دقیق تر ازش میپرسم.

یادتونه در مورد زن داداشم که 19 سالشه گفتم که باردار شده بنده خدا بچه از بین رفته بود و دیروز تو بیمارستان بستری شد و سقط کرد خیلی سخت و بد بود خیلی براشون ناراحت شدم.

فعلا تا بعد




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 12:52 توسط :: پرستو ::

سلام و صد سلام

چند روزی قبل از شروع محرم با مامانم رفتیم یه مقداری برای دخترم خرید کردیم و کلی کیف کردم خیلی چیزای کوچولو و خوشگلی بود که آدم دلش می خواست همشو بخره حالا یکسری خرید کردیم هنوز کلی از اونها مونده همسری هم با دیدن اونا یه عالمه ذوق کرد.

شنبه هفته پیش وقت دکتر داشتم خدارا شکر همه چی خوب بود و مشکلی نبود فقط موقعی که دراز کشیده بودم که صدای قلبشو بشنویم یه جور خاصی میزد که وقتی به پهلو شدم طبیعی بود که خانومه گفت نی نیت خیلی ناز داره اصلا طاق باز نخواب یه آزمایش قند هم برام نوشت که هنوز انجام ندادم بعدشم اینکه این روزا حسابی با تکونهای دخترم زندگی می کنم واقعا که خیلی لذتبخشه ولی یه دوروزی بود که اصلا تکون نمی خورد دیگه حسابی ترسیده بودم و می خواستم برم دکتر که دیگه یواش یواش یه خودی نشون داد خیلی به تکونهاش حساس شدم اگه تکون نخوره خیلی نگران میشم .

در مورد اسم دخترم هنوز تصمیم خاصی نگرفتیم البته یه مقداری خانواده همسری به طور غیرمستقیم دخالت می کنند که این قضیه خیلی منو عصبی می کنه و خیلی حساسم کرده به خاطر همین هر اسمی رو که همسری پیشنهاد میکنه من احساس میکنم از طرف اوناست بخاطر همین ناخودآگاه سریع مخالفت میکنم فعلا که درگیریم.

چند شب پیش خواب دیدم که نی نی دنیا اومده ولی ظاهرا پسر بود بعدشم خیلی بزرگ بود مثل بچه های دوسه ساله بود همه دندونهاشم داشت و قشنگ کامل صحبت میکرد من خیلی ترسیده بودم همش میگفتم این که آخه نوزاد نیست چرا اینجوریه مامان اینا میگفتن نه طبیعیه همه بچه ها همینطورین بعد از چند روز کوچولو میشه خوب میشه همش بغلش میکردم و نگاهش میکردم یه جایی برادرم گفت این یه نوع جهش ژنتیکی هستش یعنی اینکه بچه عقب مونده است من بچه رو بغل کرده بودم اونم تو بغلم خوابیده بود اینقدر باهاش حرف زدم و گریه کردم همش بهش می گفتم تروخدا خوب بشو من یه عالمه برات لباسای کوچولو خریدم تو چرا اینطوری هستی خیلی خیلی گریه کردم یکدفعه از خواب بیدار شدم دیدم همه صورتم خیس خیسه بازم تو اون حالم گریه کردم خیلی خواب بد و وحشتناکی بود همون نصفه شب پیش خودم گفتم که تو این روزای محرم و عزیز خداوند نذر کنم برای دخترم که صحیح و سالم وسلامت دنیا بیاد سال دیگه براش نذری بدم انشااله که همه نی نی ها بسلامتی دنیا بیان و همیشه سالم و سلامت باشن.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 13:20 توسط :: پرستو ::